دوستی - داستان
دوستی - داستان
فاطمه کوچولو از این که مادر به او اجازه نداده بود از مهمانها پذیرایی کند، ناراحت بود. مادربزرگ برای این که فاطمه بخوابد، قصهای بدینقرار تعریف میکند: روزی موش خیلی کوچکی که کنار دریا زندگی میکرد، با یک نارگیل و چند تکه چوب قایقی ساخت و به قایقرانی مشغول شد. ناگهان دریا طوفانی شد و قایق به زیر دریا رفت. موش کوچولو ترسیده بود که ناگهان با وال بزرگی برخورد کرد. آنها بعد از شناخت هم، دوستان خوبی شدند و موش سوار بر سر وال به سوی ساحل بازگشت. سالها گذشت و بر اثر توفانی، وال به ساحل افتاد. موش که هنوز دوست خود و کمک او را به یاد داشت، با دیدن او به سراغ دو فیل بزرگ که از دوستانش بودند رفت و وال را نجات دادند.