داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
میان شاخ و برگ درختها گم شد. شهریار تنه درخت را گرفت و بالا رفت. این طرف و آن طرف را نگاه کرد، درخت توی درخت بود. دختر غیبش زده بود. فکر کرد گولش زده که گفته خانهاش پشت آن کوههاست، لابد رفته میان شاخ و برگها قایم شده تا او برود و پایین بیاید و به خانهاش برود. از درخت آمد پایین و رفت و گوشهای پنهان شد تا دختر از طرف پایین بیاید و خانهاش را یاد بگیرد و هر وقت بخواهد برود با او بازی کند.