داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
در داستان «نذری» محمّدحسین مسئول توزیع حلیم نذری صغری خانم ـ یکی از همسایههاـ است. او با رسیدن به در منزل دوست قدیمیاش اصغر متوجّه رفتارهای عجیب او میشود و به یاد حرفهای ننه ابی و آقاجان درباره خانواده اصغر میافتد. حرفهایی مبنی بر این که خانواده اصغر از ترس آفتابی شدن خواستگار دخترشان، از خانه خارج نمیشوند و حتی با ترس و لرز در را به روی دیگران باز میکنند. محمّدحسین ضمن اینکه در حال فکر کردن دربار رفتارهای غیرمنطقی اصغر است با خود فکر میکند که این آخرین دیدار او با دوست قدیمیاش است. او همینطور که در حال فکر کردن به این مسأله است به وسط کوچه میرسد و در این حال صدای اصغر را میشنود که به او میگوید یادش رفته که کاسة خالی حلیم را با خود ببرد. در این لحظه راوی با خود میگوید: «من که هنوز در شوکم فقط نگاهش میکنم و از خوشحالی بغض شیرینی گلویم را قلقلک میدهد. آرام میگویم: «میبینمت رفیق». کتابچة حاضر حاوی چها رداستان کوتاه از مجموعه قصّههای محمّدحسین است. عناوین این قصّهها عبارت است از نذری؛ عروس؛ خواستگار؛ و ماهی ریزه.