داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
ترانه و پسرعمویش اشکان تصمیم گرفته بودند با هم ازدواج کنند، که ترانه در دانشگاهی در تهران پذیرفته میشود و به تهران میآید. در بدو ورود سارقان کیف او را میدزدند و او با اتومبیل دختر جوانی به نام «الهام» تصادف کرده و حافظة خود را از دست میدهد. پدربزرگ الهام او را به خانه میبرد و نام شمیم را بر روی او میگذارد، و او را نوة خود میخواند و الفتی بین پدربزرگ و شمیم به وجود میآید. ترانه با کمک پدربزرگ مدرک پرستاریاش را میگیرد و با فردی به نام «پیمان» ازدواج میکند. زندگی مشترک آنها با فوت پیمان بر اثر مصرف بیش از حد مواد و الکل به پایان میرسد. با آمدن هومن، نوة پدربزرگ از آمریکا به ایران، سرنوشت ترانه در مسیر جدیدی قرار میگیرد، کمکم حافظهاش را به دست میآورد و اشکان را پیدا میکند ولی در اثر حادثهای عشق آنها نافرجام میماند.