داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
آه عمیقی کشیدم؛ به آرامی نامه مادرم را تا کردم و داخل پاکت گذاشتم و رفتم روی صندلی پشت پنجره به طوری که خیابان جلوی خانه را میدیدم، نشستم. باد پاییزی با هر وزشش، برگهای زرد درختان را بر روی زمین مینشاند. عابران برگها را لگد میکردند و صدای خش خش برگها را در درونم حس میکردم.