داستانهای حیوانات
داستانهای حیوانات
مومو کوچولو سرش را از پشت درخت بیرون آورد و پرسید: «کسی میآید با من بازی کند؟« کلاغ گفت: «بیا پرواز کنیم.» مومو نمیتوانست پرواز کند. صدایی از داخل برکه گفت: «قورقور! من با تو بازی میکنم. بیا با هم شیرجه بزنیم داخل آب.» مومو نمیتوانست شنا کند. یک دفعه صدای جیغ آشنایی شنید: «بیا جلو با هم بازی کنیم». مومو صدا را شناخت و جلو رفت. میمون کوچولو گفت: «بیا از درخت بالا برویم و از یک شاخه به شاخة دیگر بپریم. «مومو میتوانست از یک شاخه به شاخه دیگر بپرد. او این بازی را دوست داشت. کتاب حاضر از مجموعة «کتابهای انگشتی» است که برای گروه سنی «الف و ب» تهیه و تدوین شده است.