داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
نسیم ملایمی میوزید؛ هوای بهاری را با لذت استشمام میکردم. دیگر همه چیز را میتوانستم حس کنم و هیچ چیز برایم گنگ یا ناشناخته نبود. از گلنار خواستم مرا به شالیزار ببرد و خودش برگردد. جلوی شالیزار ایستادم. باد موهایم را به بازی گرفت. صدای چندین مرد از دور شنیده میشد، دستی بر شانهام نشست که از عطر تنش متوجه شدم پدر است. بدون هیچ صحبت یا مرور گذشته، مسیر شالیزار را در خانه قدم زدیم.