داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
کتاب «ماز»، نوشته «سیده فاطمه سیدجلالی»، داستان پسربچهای را به تصویر میکشد که یک انگشت اضافی در پایش وجود دارد و برای او مشکلاتی را ایجاد میکند؛ تا اینکه... . در بخشی از داستان میخوانیم: «پس از به دنیا آمدنم، به تدریج یک چیز را در همان خانه در بدنم حس کردم، یک انگشت بیشتر و یا یک چیز مزاحم در پاهایم؛ شرطی شده بودم و بعدها به پاهای دیگران بیشتر خیره میشدم. همیشه انگشتهای مردم را حتی با جورابهای ضخیم و یا لخت نگاه میکردم شاید آشنایی وجود داشته باشد؛ آشنایی که خود را به او نزدیکتر ببینم اما هیچکس نبود. انگشتها مثل هم بود. هر پا پنج انگشت و من هرگاه که به انگشت اضافیام نگاه میکردم میدیدم که برخلاف تلاطم درونیام چقدر آرام است اما من با تمام وجودم آرام نبودم انگار آن انگشت کوچک، بدون توجه به دیگر اعضای بدنم در گوشهای نشسته بود... .