داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
امروز بیشتر از روزهای قبل همه جا را آب گرفته بود و پینوکیو با این اوضاع نمیتوانست قدمی بردارد. چوبی بودن، دست و پایش را بسته بود و روی آب معلق میماند. پینوکیو توی دلش گفت: بدکم نیست آدم قایق خودش بشه. بدن چوبی ظریفش را روی آب سراند و کتابهایش را در بغل گرفته بود تا مبادا تنها داراییاش خیس شود. یک دستش هم به کلاه قرمز رنگش بود؛ چشمش به شیارهای دستش و یاد اولینهایش افتاد؛ اولین باری که همه جا را آب گرفته بود؛ آن زمان هنوز یاد نگرفته بود قایق خودش بشود و خودش را نجات بدهد؛ بعد از آن آب گرفتگی، دست و پایش تا مدتها نم گرفته و حتی جرئت نداشت خودش را در آینه ببیند.