داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
"جاوید"، رانندهی تاکسی، روزی مسافر پیری را سوار ماشین میکند. پیرمرد ادعا دارد که بسیار ثروتمند بوده و همسر وتنها فرزندش را از دست داده است. پیرمرد پس از چند بار ملاقات با جاوید به وی اعلام میکند که تصمیم دارد او را به عنوان پسرخواندهی خویش بپذیرد و تمام ثروت خویش را به نام وی کند. جاوید از این پیشنهاد هیجانزده شده و تمام آرزوهای خویش را برآورده شده میبیند. اما در این میان از اطراف هشدارهایی به وی داده میشود که جانش در خطر است و باید از آن پیرمرد حذر کند. اما جوان که خود را در یکقدمی تحقق رویاهایش میبیند حاضر به قبول هیچیک از این صحبتها نبوده و حتی پس از وقوع چند قتل و هشدارهای افسران پلیس نیز نمیتواند بپذیرد که پیرمرد قصد جان وی را دارد. در شب موعود که باید معاملهای بین پیرمرد و جاوید صورت میگرفته تا برای همیشه اموال به وی منتقل شود، در قصر پیرمرد، جاوید در حالی متوجه خطر میشود که کار از کار گذشته و قادر به اقدامی نیست. درست در همین زمان فرزند وی به همراه پلیس و عدهای دیگر که از مقاصد شوم پیرمرد مطلع بودند وارد منزل شده و او را از خطر نجات میدهند. در پایان ماجرا مشخص میشود که پیرمرد آخرین بازماندهی گروه جادوگری بوده که قرنها قبل میزیستهاند. او با کشتن جوانهایی که مدتها زیر نظر داشته، زندگی خویش را تضمین میکرده است.