درختها - داستان
درختها - داستان
در دشتی، درختی کهنسال با قامتی تنومند قرار داشت و شاخههایش رو به آسمان کشیده شده بود. روی شاخة او گنجشکی لانه داشت و درخت صبحها با آواز او از خواب بیدار میشد، او شاهد شقایقهای وحشی، گل نرگس و سبزه و سنبل بود، و هر روز چهرة خود را در جویباری که از کنار او میگذشت نگاه میکرد. او هر روز چوپان و گلهاش را میدید و بچههایی را که بازی میکردند. چندی بعد چند مرد با ارهموتوری تن او را بریدند و داخل کامیون گذاشتند و او را به کارخانه بردند و از او نیمکت و میز تهیه کردند و به یک مدرسه بردند. این کتاب سرگذشت یک درخت است که همراه با تصاویر برای گروه سنی «ب» به نگارش درآمده است.