داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
مادربزرگ از توی اتاق با صدای لطیف و لرزانش به دخترش میگوید: «پروین» وقتی «داچيام» اومد خوبه یه کمی هم برای دسر بعد از غذا مسقطی و کلوچه خونگی درست کنین. پروین معتقد است آنقدری که مادرش به فکر داچیاش است او به فکر مادرش نیست. مادربزرگ از پروین میخواهد تا با برادرش «نادر» تماس بگیرد که داچی را به نزد او بیاورد. پروین تنها دختر مادرش است و تنها مونس و همراز اوست و درست مثل مادرش تنهاست و... .