داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
تکان اتابک را از گوشهی چشم دید. چرخیدنش سمت او و نفس گرفتنش را هم؛ اما هنوز نمیتوانست از جایش تکان بخورد. دلش فقط میخواست کسی کنارش نبود و یک دلِ سیر گریه میکرد برای دلِ بیتاب و افسار گسیختهاش؛ اما انگار غدد اشکی هم با او سر لج افتاده بودند. آنجا که نباید هر کار میشدند، میباریدند و حالا انگار خشکسالی گرفته بودند. صدای گرم و آرام اتابک، او را از میان افکار بی سر و ته خودش بیرون کشید.