داستانهای تربیتی داستانهای حیوانات
داستانهای تربیتی داستانهای حیوانات
"قورک" آرزو داشت همیشه اطرافش را با دقت نگاه کند. چند روزی بود که به لانۀ چکاوک نگاه میکرد و متوجه شده بود که جوجهای که در لانۀ چکاوک زندگی میکند از پدر و مادرش خیلی بزرگتر است و این برای قورک کنجکاو خیلی عجیب بود. چکاوکها، مرتب برای جوجه غذا میآوردند اما او دهانش باز بود، انگار که همیشه گرسنه است. قورک برای جواب سوالهایش به سراغ ماتاماتا رفت و ماتاماتا، لاکپشتی پیر و دانا، علت این امر را برای او شرح داد.