داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
سهراب با آوایش تکانی خورد. همراه به تن صدایش عادت نکرده بود. چند قدم جلو آمد تا در نهایت، صورتش را در زیر نور ملایم خانههای مجاور دید. حال میتوانست آن نگاه زخمی و دستهای مشت شده را ببیند. نمیدانست چرا و چگونه با دیدن نگاه حیران و زخم خوردهی سهراب دلش کمی آرام گرفت. او اگرچه دشمن جانش بود، اما گاهی جانان دلش هم میشد. نگاه سهراب به آرامی روی صورتش چرخید. ه زخم شقیقهاش رسید و چهرهاش فشرده شد. با انزجار دل از زخم شقیقهاش کند و نگاهش پایینتر آمد تا روی گونهها و چانهاش؛ و حتی برای یک لحظه هم به چشمانش خیره نشد، ولی لیلی فر بر با فراغ بال، چشمان را سیاحت کرد.