داستانهای حیوانات لکلکها - داستان
داستانهای حیوانات لکلکها - داستان
درون یک تخم سفید بزرگ جوجه لکلکی کوچک در حال بزرگ شدن بود که «لکلکی» نام داشت. او هر صبح که چشمهایش را باز میکرد دیوار سفیدی دورتادورش میدید و توپ زردرنگی که از آن تغذیه میکرد. روزها میگذشت و لکلکی بزرگتر میشد و توپ زردرنگ کوچکتر. دیگر روزی فرا رسیده بود که لکلکی بسیار بزرگ شده بود و نمیتوانست خود را تکان دهد و توپ زردرنگی هم وجود نداشت. تنها کاری که به ذهنش رسید این بود که به دیوارة سفید نوک بزند. او آنقدر نوک زد که دیواره شکست و او وارد دنیای جدیدی شد که خیلی زیبا بود. روزها میگذشت و او به همهجا پرواز میکرد و با چیزهای زیادی آشنا میشد. او در رویاهایش خورشید را مانند همان توپ زردرنگ میدید و خود را در حال نوک زدن به آسمان، شاید در پشت این آسمان بزرگ دنیای زیبای دیگری باشد.