داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
پس از آن که "جرویس پندلتون" سرپرستی "جودی آبوت" را به صورت ناشناس پذیرفته و او را راهی دانشگاه میکند، دخترک، گاه و بیگاه برای وی نامههایی مینویسد. جودی میپندارد "بابا لنگدرازش" این نامهها را نمیخواند یا فرصتی برای پاسخگویی ندارد؛ غافل از این که جرویس با تک تک این نوشتهها زندگی میکند و برای هریک، جداگانه پاسخی مینویسد، اما هیچیک از آنها را برای دختر خواندهاش پست نمیکند. او در این نوشتهها به تمام نگرانیهای خویش در ارتباط با جودی اعتراف کرده و عشق خود را به راحتی بیان میکند. جرویس نگران است مبادا این دختر پاک، بیآلایش، و سرزنده را از دست بدهد و رقیب، او را از دستش بیرون بکشد. نامههای او، حسادتاش را به خوبی بیان میکنند. مرد جوان نمیداند خود را چگونه به جودی معرفی کند اما یک بیماری به یاریاش آمده و ملاقات آن دو باعث میشود تا دختر جوان سرانجام دریابد که بابا لنگدراز عزیزش کسی جز همان جرویس پندلتون نیست. مرد جوان در روز جشن ازدواج با جودی تمام نامههایش را به وی تقدیم میکند.