داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
کسی خانه نبود، دلم گرفته بود. آهی کشیدم و به سمت پنجره رفتم. نگاهی را به آسمان انداختم، سعی بر این داشتم که با ستارههای آسمان صورتش را برای خودم بکشم. چشمانم آسمان را دنبال میکرد. گاه یک ستاره در آسمان ظاهر میشد و گاه یک ستاره قایم میشد. خانه ساکت بود. قلبم درون سینهام سنگینی میکرد. دستی به روی قلبم کشیدم...