داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
داستان این رمان درباره دختری به نام «یاس» میباشد. او به همراه مادربزرگ و دو پسرش زندگی میکند. پسر بزرگتر وارد کار خلاف میشود که به همین دلیل مادربزرگ سکته میکند و فلج میشود. در حال حاضر همه بار زندگی روی دوش یاس است و... . در بخشی از این رمان میخوانید: «بشین سر جای خودت... . میترسم... نفسم به شماره میافته و بین خسخس عصبی نفساش گم میشه، عصبیه... . خدایا اشتباه کردم، ای خدا من اینجا چه کار میکنم!؟ دلهره همه وجودم رو فرا گرفته و حس میکنم با اون چشمهای عصبیش مردمک چشمهام رو بالا پایین میکنه...».