داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
دختری به نام «بهار» با پدر و مادرش در یک آپارتمان ۵۰۰ متری که در یکی از برجهای منطقه یک شهر تهران قرار داشت، زندگی میکردند. پدر بهار یک شرکت بزرگ تولیدی لوازم آرایشی و بهداشتی داشت برای همین بهار در رفاه کامل بزرگ شده بود. او دوستی به نام «سمیرا» داشت که با هم، همسن و سال بودند. هر دوی آنها ۱۰ سال داشتند و بسیار با يكديگر صمیمی بودند. روزگار همچنان برای آنها به خوبی سپری میشد؛ تااینکه اتفاقی تلخ باعث شد تا کارخانه پدر بهار ورشکست شود. پدر بهار با فروش اموالش توانست چند میلیارد بدهی خود را پرداخت کند، اما آنها دیگر قادر نبودند در تهران زندگی کنند و باید به روستا نقلِ مکان میکردند و... .