داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
پشت پنجره ایستادم. گوشه پرده را کنار زدم، نگاهی به حیاط انداختم و بعد نگاهم را به سوی آسمان چرخاندم. آسمان تاریک و سیاه، باران شدیدی در حال باریدن بود، چنان میبارید که انگار مرد گاریچی با تمام قدرت و عصبانیت، شلاقش را به اسب سرکش میکوبید. صدای رعد و برق مانند شیهه اسب سرکش، فضا را پر کرده بود. لرزهای به جانم افتاده بود. تا جایی که به خاطر دارم از صدای رعد و برق وحشت داشتم. در این شب پر هیاهو و ناآرام، نبودِ آقای درویشی در عمارت و حضور آقا رحمان با آن قیافه مرموز، خواب را از چشمانم دزدیده بود.