داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
قلب شایان تند میزد. بیتاب بود. از رسیدن شب بیتاب بود. از شنیدن صدای مهرزاد بیتا بود. از اینکه برای دیدن او به حیاط پشتی آمده بود، بیتاب بود و از اینکه ناگهان حسی را تجربه میکرد که باور داشت درهای قلبش را به روی آن بسته است، بیتاب بود.