داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
عباس در اوایل سال سوم، تمایلی به رفتن ندارد. میترسد مادرش در فراق او، گریه کرده و دوباره سرطانش سر باز کند. در همین گیر و دار، داییاش از مسجدسلیمان به اهواز نقل مکان میکند. داییاش او را در دبیرستانی ملی ثبت نام میکند. در این دبیرستان، هیچ اهمیتی به درس و حضور دانش آموز در مدرسه داده نمیشود. طوری که هفتهای چند روز از مدرسه فرار میکرد. فرارهایش از مدرسه و بیکاریاش، او را به فکر فرار از منزل داییاش که بهترین محل زندگی برایش است، میاندازد. تصمیم خود را عملی میکند و به خاطر این که دیگر مادرش گریه نکند، غصه نخورد و گرفتار سرطان نشود، از خانه داییاش فرار میکند.