داستانهای تخیلی
داستانهای تخیلی
زمستان از راه رسیده بود. کلبه وسط جنگل نجار، طبق معمول، خالی و ساکت بود. داخل کلبه وسایل زیادی نبود، آنجا فقط چند قطعه ابزار قدیمی و سازههای بودند که نجار، نیمه کاره تراشیده و رها کرده بود. معمولاً در فصل سرد سال به کلبه نمیآمد. فقط بهار و تابستان به آنجا سر میزد. بین سازهها یک تبر بود و چند تا مجسمه نیمه کاره، یک شانه که دندانههایش هنوز مرتب نشده بود و یک اسب کوچک چوبی که تازه تراشیده شده بود. کلبه در زمستان واقعاً تاریک و دلگیر بود؛ زوزههای باد صدای کهنگی در و سقف و هر چه که طبیعت با خودش داشت. اسب چوبی از جعبه سازهها بیرون پرید و به پنجره نزدیک شد تا از پنجره اطراف کلبه را ببیند.