داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«بهرام» که از صغرا کبرا چیدنهای دکتر حوصلهاش سررفته بود، بلند شد و همانطور که داشت با بداخلاقی نتیجه آزمایشها را از روی میز دکتر جمع میکرد، بدون اینکه نگاهش کند، تُن صدایش را بالا برد و با گلایه گفت: بالاخره میگید مشکلم چیه یا برم سراغ یه دکتر دیگه؟ دکتر که انگار بار اولش بود که مریضی را جواب میکرد با دستپاچگی آب دهانش را قورت داد و بهرام را دعوت به نشستن کرد و بعد با آرامش به او گفت که متأسفانه یک تومور توی سرش وجود دارد. بهرام با خونسردی به چشمهای دکتر زُل زد و از او پرسید چقدر وقت دارد؟ دکتر به او میگوید ۳ ماه یا کمتر. بهرام در درونش آشوبی برپا شده بود، نه از ترس مرگ، بلکه از عذابِ وجدانی که ناشی از سالها خیانت در امانت داشت؛ همان امانتی که پدرش ۳۰ سال پیش به او سپرده بود تا به صاحبش بازگرداند، ولی... .