داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
هوای بهاری همیشه سبب میشد که «سیاوش» جنبوجوشش از حالت عادی بیشتر شود. «ناودار»، روستای آنها بسیار سرسبز بود و به علت درختان زیادی که داشت به ناودار شهرت یافته بود. پدر سیاوش طبق معمول مشغول کار در باغ بود. آن سال باغ یکی از اهالی روستا را اجاره کرده بودند، چون باغ خودشان را بهجای بدهی به «نظر احمدی» داده بودند و قراردادی را مابین خود نوشته بودند که از سال ۱۳۳۰ تا سال ۱۳۴۰ بهجای بدهی از باغ برداشت کند. سیاوش دواندوان به سوی باغ میرود، به باغ که میرسد صحبتهای پدرش با نظر احمدی را درباره کدخدا جسته و گریخته میشنود. شب که پدر سیاوش به خانه میآید ماجرا را برای همسرش «زهرا» تعریف میکند که کدخدا به دنبال نانوایی برای پختن نان در منزلش است، شایعاتی در روستا پخششده که کدخدا «شوکت» را به قتل رسانده است و... .