داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«پروانه» در پرورشگاه بزرگ شده بود. وقتی او به سن قانونی رسید، شخص ناشناسی، که سرپرستیاش را به عهده داشت، از مدیر پرورشگاه خواست که او به طور مستقل زندگی کند. سپس برای او خانهای در بالای شهر خرید و او را به آنجا فرستاد. پروانه به خاطر گذشتة تلخی که داشت، نمیتوانست صورت اشخاص را به صورت درازمدت به خاطر بسپارد، بنابراین سعی میکرد آنها را نقاشی کند و نزد خود نگه دارد. بعد از مدتی جوان جذابی، که خود را «بهنام» و رانندة آژانس معرفی کرده بود، با او آشنا شد و سعی کرد تا شخصی را که سرپرستی پروانه را به عهده داشت، بیابد. و این آغاز ماجرای آنها بود.