داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«مرجان» در غیاب پدرش که به مسافرت رفته است، نزد مادربزرگش زندگی میکند. روزی بنا به خواهش مرجان، مادربزرگ داستان زندگی خود را برای او اینچنین بازگو میکند: من در خانواده مرفهی به دنیا آمدم. مادرم زنی متدین و مومن ولی پدرم مردی عیاش و خوشگذران بود. در نهایت هم پدرم تمام سرمایه و ثروت مادرم را خرج خوشگذرانیهای خود کرد. بعد از فوت مادرم، به اسماعیل ـ خانهشاگرد عمویم ـ علاقمند شدم ولی خانواده و فامیل به این علاقه میخندیدند و من را مسخره میکردند. در نهایت نیز پدرم به رغم علاقه من به اسماعیل من را به اجبار به عقد پسر عمهام درآورد. و از آن پس زندگی من دچار تغییراتی شد.