داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
"افسانه" به همراه شوهرش ـ آرمان ـ و پسر چهارسالهاش ـ مهرداد ـ برای زیارت به قم میروند. در شلوغی حیاط حرم، زنی از خستگی و غفلت افسانه سوء استفاده کرده و مهرداد را میدزدد. افسانه با پی بردن به ماجرا به دنبال کودک خود روان میشود اما اثری از وی نمییابد. پس از گذشت ماهها او کمکم به افسردگی مبتلا میشود. افسانه پس از مدتها بستری بودن در بیمارستان، بنا به گفتهی پزشک معالج خود به آرمان اعتماد کرده و همراه او به خانهاش بازمیگردد. او بر اثر فراموشی حتی خانوادهاش را نیز به یاد نمیآورد و با آرمان و حتی مستخدم خانه نیز مانند غریبهها رفتار میکند. تا این که روزی به اصرار مستخدم خود به زیرزمین میرود و با دیدن اسباببازیها و لباسهای مهرداد، همهچیز را به یاد میآورد. پس از گذشت حدود دو سال، افسانه به دنبال رویاهای خود؛ که مهرداد را در صحن شاهچراغ میدید، به همراه مادر و همسرش به شیراز میرود. آنها مهرداد را در کنار زنی دورهگرد در حال فروختن آدامس پیدا میکنند و پلیس نیز از طریق آن زن و بسیاری شواهد و مدارک دیگر، باند بزرگ کودک ربایان را مییابد.