داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
من اسمم بامداده، ولی بامداد به دنیا نیومدم. من شبیه بامداد بودم ولی قیافهام نه. اتفاقاً خیلی هم پوست سفیدی دارم و خلاف اینکه بامداد تاریکه، شباهت من به بامداد بر می گرده به موقعیتی که من توش دنیا اومدم. اون هم موقعیت روحی نه موقعیتی که قابل دیدن باشه؛ یعنی بامداد زندگی مامانم منم. نه توی تاریکیهاش و نه تویی روشنیاش بلکه توی پوچ ترینش. یک گرگ و میش تمام عیار. زمانی که نه میشد مشخص کرد ۲۴ ساعت بعدش چه اتفاقاتی قراره بیفته و نه می شد حتی ۵ دقیقه قبلش رو به یاد آورد. مامانم همیشه میگفت زمانی که تو رو برای اولین بار دادن دستام، احساس میکردم اون ساعتی که اعدامیها رو می برند واسه اعدام. نزدیکترین ساعت شب به صبح، ولی تاریکترین زمان شب. در حالی که اون ساعت، ساعت ۱۲ ظهر بوده؛ ظل ظل یک صبح اواسط اردیبهشت ماه.