داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
ثریا عاشق طبیعت و حیوانات اهلی و وحشی بود. احمد برادر ثریا بود. او مردی قوی هیکل و تنومند بود که تبر بزرگ را بر دوشش میانداخت و به سمت جنگل میرفت. ثریا در دهکده باقی میماند و صبح زود مشغول چرای گوسفندان میشد. پدر و مادر آنها، آدمهای پیر و ضعیفی بودند که حتی لباسهای آنها از چگونگی پوسیده شده بود و دست های آنها نیز پینه بسته بود. روزی ثریا مشغول چرای گوسفندان بود که ناگهان صدای وحشتناکی از جنگل شنید. صدای عجیبی که ترس را بر اندامش میانداخت. ثریا با عجله تفنگ را برداشت و به سمت جنگل رفت. ولی هر چقدر که جلوتر میرفت، آن صدا دیگر وجود نداشت.