داستانهای اجتماعی
داستانهای اجتماعی
وقتی «لیلی» از خانة عمه برگشت، دید مادرش نوزادی به دنیا آورده که نامش «علی» است. لیلی کمکم متوجه شد که پدر و مادرش خیلی به علی توجه میکنند و او را فراموش کردهاند. لیلی از شدت ناراحتی به انباری رفت و در آنجا پنهان شد. پدر و مادر هرچه به دنبال لیلی گشتند، او را نیافتند. سرانجام پدر به انباری رفت و وقتی لیلی را دید، کنار او نشست و هنگامی که متوجة ناراحتی لیلی شد به او یادآوری کرد که او و مادرش چقدر لیلی را دوست دارند و برای این که علی خیلی کوچک است و توانایی مراقبت از خود را ندارد به او کمک میکنند تا کمکم بزرگ و همبازی لیلی شود. لیلی با شنیدن این سخنان خوشحال شد و همراه پدر به نزد مادر و علیکوچولو رفت. کودکان در این کتاب در قالب داستان میآموزند که به خواهر یا برادر تازه متولد شدة خویش حسادت نکنند. بخشهایی از کتاب در قالب شعر به چاپ رسیده است.