داستانهای تربیتی
داستانهای تربیتی
در روستایی «حسنی» با مادربزرگش زندگی میکرد. او خیلی بینظم بود و هر روز، زمانی که از مدرسه میآمد، هریک از وسایلش را در گوشهای پرت میکرد و مادربزرگ مهربانش همة آنها را جمع میکرد تا حسنی صبح روز بعد دچار مشکل نشود. یک روز که خالة حسنی بیمار شده بود، مادربزرگ به خانة آنها رفت و دایی «صفا» برای نگهداری از حسنی به خانة آنها آمد. حسنی طبق روال هر روز بینظمی کرد و همة وسایل مدرسهاش را در گوشهای پرت کرد. اما مادربزرگ در خانه نبود تا همه را برای حسنی جمع کند. صبح روز بعد حسنی هیچیک از وسیلههایش را پیدا نمیکرد تا این که دایی به کمکش آمد. او خیلی خجالت کشید و به دایی قول داد که دیگر بینظمی نکند. کودکان گروه سنی «الف» و «ب» در این کتاب با عواقب بینظمی، در قالب داستان آشنا میشوند. بخشی از کتاب در قالب شعر بازگو شده است.