داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
شاه در خواب دید که حیوانی بزرگتر از فیل به او حمله کرد و او بازی را که در دست داشت به طرف آن حیوان رها کرد. باز به زیر گلوی حیوان چسبید و پوست زیر گلوی او را درید، به طوری که خون زیادی از حیوان بر زمین ریخت و مرد. شاه از شدت عفونت خون حیوان مرده دور شد، ناگهان حیوان سربلند کرد و به شاه گفت تا چهارده سال دیگر زنده میشوم و تلافی خواهم کرد. چهارده سال بعد سال سیزده هجری قمری بود، شاه که به زیارت امامزاده حمزه رفته بود، بعد از زیارت از در جنوب امامزاده خارج شد و دیگر مجالی برای زندگی نیافت.