داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
بوی نم باران و خاک تمام کوچه را پر کرده بود. علی خسته و نگران بود. خیلی وقت بود به خانه نیامده بود. دلش حسابی برای همه تنگ شده بود، برای این کوچه، برای گلهای باغچه، برای نسترن و برای خواهرش عاطفه. از کوچه که گذشت، بوی شب بوها و نم خاک حسابی مستش کرده بود. به در خانه که رسید، دستش را به سمت زنگ برد تا زنگ بزند؛ اما نشد. در باز شد و چشم در چشم هم ماتشان برد. یک لحظه، خاطرات در نگاه علی گذشت. یاد حرفهایی که شبها به او میزد یا یاد خجالت هایش افتاد و یاد آن گردنبند یادگاری که گردنش بود.