قرآن - قصهها یوسف، پیامبر - داستان
قرآن - قصهها یوسف، پیامبر - داستان
برادران یوسف به خاطر حسادت، او را به چاهی انداختند و پیراهن خونین او را به یعقوب نشان دادند و گفتند که یوسف را گرگ خورده است. یعقوب از دوری یوسف آنقدر گریست که چشمانش نابینا شد. یوسف در چاه تنها و غمگین بود. خداوند به او وعده داد که او را نجات میدهد و روزی خواهد رسید که بر برادرانش سلطنت خواهد کرد. کاروانی یوسف را از چاه نجات داد و او را در بازار بردهفروشی به «بوطیفار» وزیر دربار و رئیس نگهبانان فروخت. یوسف در مصر بزرگ شد و به سوی سرنوشتی که خداوند تعیین کرده بود، یعنی رسیدن به پیامبری نزدیک میشد. این کتاب مصور برای گروه سنی «ب» و «ج» به نگارش درآمده است.