داستانهای تخیلی داستانهای آموزنده غرور - داستان
داستانهای تخیلی داستانهای آموزنده غرور - داستان
در سرزمینی که «حسنی» زندگی میکرد، شاهزادة مغروری بود. یک روز که شاهزاده برای شکار به دریا رفته بود، ناگهان به خاطر طوفان غرق شد. پدر حسنی، جسد بیجانش را پیدا کرد. حسنی و پدرش چند روزی از او مراقبت کردند تا به هوش آمد. بعد از آن شاهزاده در کنارحسنی و پدرش مدتی زندگی سادهای را گذراند و توانست به نعمتهای خدا بیشتر توجه کند. بعد از مدتی سربازان شاهزاده را پیدا کردند و او را به قصر بردند، اما شاهزاده دیگر شخص سابق نبود و به خاطر خوبیهایی که از حسنی و پدرش آموخته بود، دست از غرور و خودخواهی برداشت. این داستان آموزنده برای گروه سنی «ب» تهیه شده است.