داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
«حجت» بعد از رفتن به خواستگاری دخترخالهاش، با مادرش «کوکب» و «شهناز» خواهرش، بیحوصله به خانه برگشتند. آقا «رضا»، شوهرخالهاش، به خاطر نداشتن کسب و کار عالی حجت، با آنها برخورد سردی داشت. حجت در یک کارگاه تعمیر و دوزندگی مبلمان کار میکرد. تا این که روزی «موسس»، رئیس کارگاه که از کارهای او خیلی راضی بود، او را صدا کرد و با خود به یک بانک خارجی برد. آنها میخواستند قراردادی با کارگاه موسس ببنندند و کلی سفارش مبلمان برای بانک به آنها بدهند. کمکم کار و کاسبی حجت رونق گرفت و توانست مخارج خانه را تامین کند. این موضوع ماجراهایی را به دنبال داشت که در ادامة داستان بازگو شده است. نویسنده در این داستان به موازات روایت عشقی پاک، به رخدادهای انقلاب اسلامی اشاره میکند. داستان از زاویة دید سومشخص به نگارش درآمده است.