داستانهای حیوانات
داستانهای حیوانات
در یک بیشه بزرگ خشکسالی کم سابقهای زندگی حیوانات را به خطر انداخته بود. آب رودخانه در حال خشک شدن بود و از علفهای سرسبز خبری نبود. به همین خاطر برخی از حیوانات دور هم جم شدند و تصمیم گرفتند به جای مناسبتری مهاجرت کنند. کمکم این خبر به گوش حیوانات دیگر هم رسید و آنها از گروهی که قصد سفر داشتند خواستند که آنها را نیز با خود ببرند. لاکپشت گفت: «من در پشت خودم خانهای دارم و مزاحم شما نمیشوم» شترها گفتند: «ما راههای بیابانی را به شما نشان خواهیم داد.» جغد گفت: «حیوان با تجربهای مثل من را از یاد نبرید.» و همین طور همه حیواناتی که میتوانستند خدمتی به گروه بکنند همراه بقیه کوچ کردند.