داستانهای تربیتی داستانهای حیوانات
داستانهای تربیتی داستانهای حیوانات
در کلبهای در یک جنگل، پیرمرد جنگلبانی با حیواناتش به خوبی زندگی میکرد. حیوانات میدانستند نباید هیچگاه زیاد از کلبه دور شوند، چون میدانستند روباههای حیلهگر و گرگهای گرسنه در اطراف کلبه به کمین نشستهاند تا آنها را شکار کنند. اما یک روز جوجه اردکی از حیاط خانه خارج شد. هرچه برادر جوجه اردک از او خواست که از حیاط بیرون نرود، او توجهی نکرد، زیرا بسیار خودخواه و مغرور بود و به حرف هیچکس توجهی نمیکرد. او به سوی دشت حرکت کرد، در این هنگام یک روباه گرسنه او را دید و با حیله و نیرنگ او را به سوی لانهاش برد. در پشت تپه پیرمرد با سگش منتظر ایستاده بود تا جوجه اردک را نجات دهد ولی صبر کرد تا جوجهاردک خطر خورده شدن را حس نماید. در این هنگام روباه بالهای جوجهاردک را به دندان گرفت. جوجهاردک با ترس فریاد زد و پیرمرد و سگش توانستند جوجه اردک را از دست روباه نجات دهند. جوجه اردک دریافت که غرورش باعث از بین رفتنش میشود و از آن پس سعی کرد در مقابل محبت دیگران به آنها محبت کند.