داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
ما سه خواهر بودیم، من و اکرم و اقدس. سه تا برادر داشتم: احمد و حسن و محمدعلی. اسم آقام جبرئیل بود. لوتی محل بود. یک محل بود و یک آقام. مردی بود خوش سیما با قامتی بلند، چهارشانه، ابروان کشیده و چشمهای درشت. قیافهاش به دل مینشست ولی سختگیر بود. وقتی آقام وارد خونه میشد، کسی جرئت نداشت نفس بکشه.