داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
بالاخره تابستون از راه رسید و درست مثل سال قبل، برای کار کردن تو مزرعه سیب زمینی پدر لیلا، به همان روستایی که یلدا و خانوادهاش توش زندگی میکردند، رفتم. تمام تابستون رو اونجا موندم و کار کردم. دریا یک دختر بچه هفت ساله بود و منم یک پسر بچه ۹ ساله شده بودم. تمام دنیام این بود که یواشکی نگاهش کنم و همیشه از دور مواظبش باشم. یه عشق یا نمی دونم دوست داشتن پاک و بچه گونه بود. هرچه که بود، حس زیبایی بود که بهم میداد.