داستانهای حیوانات داستانهای کودکان و نوجوانان خرگوشها - داستان
داستانهای حیوانات داستانهای کودکان و نوجوانان خرگوشها - داستان
یک روز صبح خرگوش کوچولو کنار رودخانه نشسته بود، اطراف خود را تماشا میکرد، صدای سمهای اسب کوچولویی را شنید. درشکه از جاده میگذشت، آقای «مک گرگور» آن را میراند و همسرش کنار او نشسته بود. به محض اینکه عبور کردند «بنجامین» کوچولو در جاده پرید و جستوخیزکنان رفت، پریدوپرید به سمت خانه یکی از اقوامشان که در جنگل پشت باغ مک گرگور زندگی میکرد. آن جنگل پر از لانه خرگوش بود. عمه بنجامین در بهترین جای جنگل زندگی میکرد، او همسرش را از دست داده بود و مجبور بود کار کند و... .