داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«رخساره» بعد از ازدواج خواهر و برادرهایش، و با فوت زنعمو «منیر»، به خاطر رفیقبازیهای عمو اسدالله، تنها با «مریم»، دختر عمویش، دوست و همبازی بود. تا این که بعد از مدتی به اصرار پدرش، مریم نیز به خانة آنها نقل مکان کرد. بعد از گذراندن دورة دبیرستان، مریم در سن 16 سالگی ازدواج کرد و رخساره دوباره تنها شد و برای گذراندن اوقات فراغت، خود را با کلاسهای مختلف سرگرم میکرد. یکبار در حال بازگشت از کلاس خیاطی چشمش به پسری خوشپوش با چشمانی سبزرنگ افتاد که جلوی در مغازة مبلفروشی ایستاده بود. این دیدار رخساره را شیفته و دلبستة او کرد و سرنوشتاش را به کلی دگرگون ساخت.