داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
تا خانه یکسره دویدم، بی خیال عابران و بی خیال باران و بی خیال حرفای خانم جان دویدم و انگار که دور و دورتر میشدم از چیزی که مثل خوابی همراهم بود. مرد چراغها را خاموش میکند. در نیمه روشنایی رو به چهره درون آینه میگوید فکر میکنی تا چند وقت دیگه می تونم بشناسمت؟ کیف پولش را بر میدارد و عکس سه در چهار زن را بیرون میکشد. خستهتر از آن بود که مثل هر شب یک جفت کفش مردانه قدیمی را پشت در خانهاش بگذارد. دوباره نگاه کردم انگار که روستا پا داشته باشد. پا شده رفته جایی دیگر و تلی از خاک و سنگ جایش قرار گرفته... دست به کار شدم. زخمهایش را شستم و ضدعفونی کردم. لباسهای کثیف را دور ریختم که از دیدن موجودات ریز و سیاهی که لابهلای موهای وز خاکستریاش وول میخوردند، عقب پریدم...