داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
داستان «خاک» از قول یک ذرة خاک نقل شده که با گردگیری یک میز و با تکاندن پارچة گردگیری از پنجره در هوا معلق میشود و خوشحال است که خاک است و غایت شروع، مبدا، مقصد، نماینده و نشانهای از انسان است. به نظر خاک، انسان باید بالاخره دنیا را ترک کند و در گور، میزبان کرمها و حشرهها شود. او همچنین میگوید: درون گور برای انسان، که زمین مادرش است، نخست جایی غریب است اما بعد درمییابد که از لحظهای که روح بر او دمیده شده او ماهیت خود را فراموش کرده، زمین همیشه منتظر بازگشت همیشگیاش بوده است. مجموعة حاضر حاوی داستانهایی کوتاه تحت عنوان خاک؛ نابینا؛ پدربزرگ؛ شیوا؛ تلفن؛ ده سال بعد؛ سارا؛ در محضر او؛ و خاک و خون است.