داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
چهرهات چسبیده میان تیره تیرههای ابر نمدار، پلک میزنی. لب وا میکنی. نیمکت گیج میشود از عطر قرمز خیال اکنون موجود شده ات. پا روی پا میاندازی. میگویی: سرم شلوغ هست. فصل، فصل شلغم داغ است. پدرم، پیرمرد دندانش افتاده است. فرزند کوچک دلبندم الآن کجاست؟ چرا من نباید پیشش باشم... اشکهایت افتاده است؛ قطره قطره روی برگهای خشکیده و خیس پارک. بوی نم بلند میشود. دوچرخ دوچرخه میچرخد که مرا ترک کنی: سرما پر میگیرد. همراه بوی نم و بخار. لبهای گلیام ناگهان بی اختیار شروع کرد به صحبت کردن با آب گل آلود: دختر! سارا! سارا! امروز مثل هفتهی پیش شنبه است، باران هم مثل برف دارد پیر میشود...