داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
چند سال پیش پسری به دنیا آمد که دُم داشت؛ دُم مارمولک. اسم او مشخص نیست، چون مردم میگویند اگر اسم او را بگوییم میآید سراغمان و ما را با خودش به جنگل میبرد و دیگر هیچوقت نميتوانيم پیش خانوادههايمان بازگرديم. پسر جوان مطمئن بود که این داستان یک جایش میلنگد برای همین به مازندران سفر کرد تا مرد دُم مارمولکی را از نزدیک ببیند. او به جنگل سیسنگان رفت، اما مأمور جلوی او را گرفت و اجازه نداد تا وارد جنگل بشود. پسر جوان ماشیناش را در نقطهای دور از جنگل پارک کرد و از حصارهای دور جنگل سیسنگان بالا رفت و وارد جنگل شد. راه زیادی نرفته بود که مرد دُم مارمولکی را دید و ماجرا را از او جویا شد و... .