داستانهای حیوانات
داستانهای حیوانات
گوشمخملی از خواب بیدار شد و دید مامان مخملیاش نیست، گریه کرد. خانم قدقدا پرسید:«چرا گریه میکنی؟» گوش مخملی جواب داد: «مامانم نیست. من گرسنهام. چه کار کنم؟» خانم قدقدا گفت: «آقا مراد صبح زود با مادرت رفته سر کار. یک مشت دانه برای ما ریخته تو هم بیا بخور.» گوش مخملی هرکاری کرد نتوانست دانه بخورد. «هاپو» سگ گله که حرفهای آنها را شنیده بود، گفت: «بیا از این گوشت و استخوانی که آقامراد داخل کاسة من گذاشته بخور.» گوش مخملی یک لقمه خورد و حالش بد شد و باز هم گریه کرد . خالخالی یک مشت علف را با لبهایش برداشت و جلوی گوشمخملی گذاشت و گفت: «بیا از غذای من بخور. گریه نکن. الان مادرت میآید». گوش مخملی علفها را خورد و گفت: «به به! چه خوشمزه است. مزة غذای مادرم را میدهد». کتاب حاضر از مجموعة «کتابهای انگشتی» است و برای گروه سنی «الف و ب» تهیه و تدوین شده است.