داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
خارپشت كوچك و زشتي كه هنوز كاملا بزرگ نشده بود در نوزادي به دليل آنكه پدر و مادر خارپشت تيغهايش را به يك جادوگر بدجنس نداده بودند، جادوگر خارپشت را طلسم كرده بود. خارپشت وقتي بزرگ شد و داستان زندگياش را از زبان «صنوبر» شنيد، مصمم شد كه هر كاري از دستش برميآيد براي شكستن طلسم و پيدا كردن پدر و مادرش انجام دهد. براي همين او جنگل را ترك و سفرش را آغاز كرد و... .